تبليغاتX
امیدوار زندگی کن

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

((تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید

من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط الهه   | 


 می گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی....

 خداوندا من از تو غنی ترم چون من توی دارم و تو چون خودی نداری...

و آغوش تو بهترین جایست برای زیستن...!!!

 حکایت جالبیست که فراموش شدگان فراموشکنندگان را از یاد نمی برند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط الهه   | 

در ذهن الهی منی وجود ندارد

پس چیزی نمی تواند مانع خیر و خوشیم شود

من با خود و با دنیادر صلح و آرامشم

 به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند

هم اکنون دروازه های شادمانی به روی من گشوده می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط الهه   | 

امشب شب تولدمه

تبریک نمی گین!

 این شب و خیلی دوست دارم

قشنگ ترین شب توی ساله فردا میشه 22 سالم

کوچیک که بودم اگه می گفتن کسی 20 سالشه فکر می کردم چقدر بزرگه ولی الان خودم....

امشب برای خودم یه شمع روشن می کنم یه آرزو بعد فوتش میکنم اول خدا رو شکر میکنم به خاطر همه نعمتهای خوبش

 با وجود این همه بدیهای من بازم کمکم میکنه

از خدا می خوام که به همه آرامش بده و دلی شاد و خوش.

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد ؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را
جمع کن هر چه شکستی دل من
هیزم خوبی شد
آتشی بردل من زن که ببینی
عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد

Image Punggo

شعر از:مهدی حعفری


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط الهه   | 

روزي همه ي اهل دهكده تصميم گرفتند در محلي جمع شوند و براي نزول باران دعا

كنند. روز موعود فرا رسيد و از ميان آنها فقط پسر بچه اي با خود چتر آورده بوده. اين

يعني                                           ايمان

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .

اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .

 من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .

من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .

من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .

من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.

من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .

من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .

 من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط الهه   | 

ای کاش همه یکرنگ بودیم

 

ای کاش همه قرمز بودیم به رنگ عشق

 

ای کاش همیشه میدانستیم که اگر کسی شاخه ای گل سرخ به ما هدیه داد دوستش داشته باشیم

 

ای کاش میدانستیم و میتوانستیم که چگونه محبت خود را بین دیگران تقسیم کنیم

 

 ای کاش اگر فهمیدیم که دیگران به محبت ما نیاز دارن محبت کنیم دوستشان داشته باشیم حتی بیشتر از کسانی که خیلی دوستشان داریم

 

وای کاش محبت و عشقی که خدا درونمان قرار داد تا به دیگران هدیه دهیم درون دیگران هم قرار می داد.                       

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط الهه   | 

چون احتياج داري دوست ميداري ..

 

 کاش ميدانستي که بي احتياج دوست داشتن چه زيباست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد.

 تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

هر فاصله اي مي تواند به خوشبختي تبديل شود و هر خوشبختي و سعادتي مي تواند به فاصله تبديل شود.

هيچ چيز ويرانگرتر از اين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است

دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود

عشق در لحظه پديد مي آيد. دوست داشتن در امتداد زمان. اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است.

يکی از شاگردان سقراط وی را پرسيد: زچه رو هرگزت اندوهگين نديده ام؟ گفت از آن رو که چيزی را مالک نيستم که عدمش اندوهگينم کند.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود

:به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

زندگي هديه خداست به تو، طرز زندگي کردن تو هديه توست به خدا

انساني که در نبرد زندگي مي خندد قا بل ستايش است

دنيا دو روز است.آن روز که با تو نيست صبور باش وآن روز که با توست مغرور نباش زيرا هر دو پايان پذير است

جاده خوشبختي در دست تعمير است دور بزن اين اسمش تقديره

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

مرا به سمت گل سرخ می بری 1روز

بهار را به سرم میآری 1روز

در این اتاق تهی از صدای پنجره ها

مگر تو باز کنی دری سمت من 1روز

مرا به لحظه اعجاز باخ خواهی برد

به سایه سار درخت تناوری 1روز

در این خزان که درختان چو من تهی دستند

نسیم وار به من می زنی سری 1روز

صدای کیست صدای تو کز نهایت شب

نوید میدهدم صبح بهتری 1روز

رهایی آه نه این غیر ممکن است اما

به قدر حجم قفس می زنم پری 1روز

نه بر شکافتن آسمان که می ریزیم

به وسع اندک خود طرح دیگری 1روز

ببین ورق ورق آتش گرفته دفتر من

بیا به دنبال گل های پر پر 1روز

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

ميرسی به يک نقطه
خودت هستی و خودت
بی هيچ کسی.
و يک لحظه.
فراتر از همه آن چیزهایی که میخواستی.
رها میشوی.
آرام آرام
رشد میکنی
و بی صدا .
راه طولانیست
و پر خطر
نمی هراسی
چون ایمان داری
به ابدیت
به هستی
و به توانستن.
بزرگ شده ای
به اندازه چندین و چندین سال
به اندازه خود خود خودت.
و حتی فراتر...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط الهه   | 

هفت نصيحت از مولانا :
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن
(مثل رود) 
باشفقت و مهربان باش

(مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كردآن رابپوشان
(مثل شب)

 وقتي عصباني شدي خاموش باش
(مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش
(مثل خاك) .
بخشش و عفو داشته باش
(مثل دريا ) 

 اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش
(مثل ایینه).
 

ثروت حقیقی یعنی انچه که هستی .... نه انچه که داری
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط الهه   |