تبليغاتX
امیدوار زندگی کن
به اسم منه!
بالاخره نوبت من شد!
حالا که این انتظار به پایان رسیده میخوام نهایت استفاده رو ازش بکنم.
چشمامو باز میکنم!صبح شده.هنوز از جام بلند نشدم.میخوام با خودم یه قول و
قرارایی بذارم.خدا رو شاهد میگیرم و از خودم قول میگیرم.
از جام بلند میشم.پرده هارو میزنم کنار پنجره رو تا آخر باز میکنم.یه نفس عمیق
میکشم و میذارم ریه هام بعد از مدتها یه حالی عوض کنن.
امروز روز منه!میخوام یه جور دیگه زندگی کنم.یه جوری که دوست دارم.یه جوری که
همیشه دوست داشتم ولی....
امروز میخوام از دریچه قلبم به دنیا و اطرافم نگاه کنم.یه قلب عاشق یه قلب
آسمونی.میخوام فقط خوبی ببینم.بدیا رو غربال کنم و بذارم کنار.میخوام همه چیو
رنگی ببینم.آبی صورتی.........به نظرت عشق چه رنگیه؟میتونم امروز رنگ عشق
به خودم بگیرم و همه رو همون رنگی ببینم.
امروز تنبلی و غرغر کردن و بی حوصلگی و فکر و خیالای جور واجور بی ربط
ممنوع!!!!.میخوام امروزو واسه خودم و خدا زندگی کنم.
یه جوری زندگی کنم که هم خودم کیف کنم هم خدا.
امروز میخوام اولین قاصدکی رو که دیدم بفرستمش سراغ تو.حرفای نگفتمو اونایی
رو که هیچ وقت نتونستم ....بهش بگمو راهیش کنم.
فقط ایندفه قاصدکمو رد نکن!
میخوام امروز رو نذارم لبخند از رو لبام محو بشه، میخوام به رفتگر محلمون سلام
کنم و خدا قوت بگم ،میخوام خونه تکونی کنم هم اتاقمو هم خونه دلمو ،میخوام به
همه آدما و اتفاقات امروز با یه دید قشنگ و مثبت نگاه کنم.میخوام برم سراغ دفتر
تلفنم و صفحات خاک خوردشو یه نگاهی بندازم!!!!!!!!!
راستی اگه تلفنت زنگ خورد هول نشو.بدون منم!

حالا دیگه آخر شبه.راضی بودم.امروز خیلی خوب گذشت.وایسا ببینم فرقش با
روزای دیگه چی بود....!
آفتاب که سر وقت طلوع کرد و غروب .همه چیزم که سر جای خودش
بود.پس......پس چی عوض شده بود؟
خوب که نگاه میکنم میبینم امروزم مثل روزای دیگه بود تنها چیزی که تغییر کرده بود
و مثل روزای دیگه نبود من بودم!
امروزعالی بود چون من عالی بودم.
امروز روز من بود.من ساخته بودمش.همیشه میتونستم بسازمش.چرا تا حالا
نساختم؟چه روزایی رو از دست دادم.حیف!
عیب نداره!اگه خدا بخواد یه عالمه روز قشنگ دیگه در پیش دارم که اونارم میتونم
بسازم.اونجوری خدا راضی باشه و اونجوری که من میخوام.
حالا میتونم بگم از این به بعد هر روز روز منــــــــــــــــــــــــه.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط الهه   | 

يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که

مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست

که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......

يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي

 بدون اينکه قفلشو بشکني...

يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم

 تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...

هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي

 چقدر غصه دار ميشم اون وقته که

 چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده

که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم..

دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي..

هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن

اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم

نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن

 حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط الهه   |